بگو ای کوه سنگی از آخرین فریاد، از فرهاد
و از تنهایی تندیس بر مزار اخرین افسانه ای
کان را هزاران باد، در گوش هزاران کوه میخوانند، میگریند.
***
شبیه ببر می غرید. صدا در کوه می پیچید :
آهای ای بیستون،
ای طرح بیرنگی که از شیرین خود برداشتم، افسوس.
نهان کن این نشانی ها که از شیرین درون سینه ات داری، نهان کن کوه !
کجا این چهره را آن برق در چشمست ؟
چه سان این چهره آخر میتواند گفت ( با آن زنگ شیرینی که شیرین را ست در گفتار )
" ای معمار، کمی آهسته تر با تیشه ات بر سینه سنگین این افلاک پیما بیستون زن.
نمی بینی که از دوران چه دلتنگ است ؟
نمی بینی چه آتشها ز داغ لاله های سرخ درون سینه سنگ است ؟
کمی آهسته تر فرهاد !"
و این فرهاد، چه خوبم مانده اندر یاد، ندا در داد بازش :
" آی. آهای ای سنگ، ای سنگین ! به خاطر داری آیا،
صبحها خورشید می آمد برون از کوهها، یا روی شیرین بود ؟
که فریاد از من و کهسار و مرغ و آهوان کوه برمیخواست.
چمن گیسوی خود را با شقایق خوب می آراست.
می آمد، چشم بر دستان من میدوخت،
قلم در دست من میسوخت و میلرزید دستانم و قلبم بیستون را همصدا میشد.
لبم یک لحظه وا میشد که : "شیرینم". ولی افسوس
صدا در سینه میمرد و گلو در حسرت پژواک شیرینش می پژمرد.
***
غروب آرام بر فرهاد زر می ریخت.
سکوت تلخ او با اشک شور و خاک می آمیخت.
و او بر گردن تندیس می آویخت و می افتاد بر پایش و بر می خاست
و از ژرفای دل فریاد می زد : " آی شیرینم "
و کوهستان ندا میداد : " شیرینم ... شیرینم ... شیرینم "
کسی دیگر نمی داند چه شد کز کوه ناگه ناله ای برخاست.
تن بی رنگ شیرین را گل آلاله ای آراست.
و آن از خویش گم، در خویش ناپیدا
چو پروانه، چه بی پروا خودش را در درون آتش شیرین خود انداخت،
چه میداند کسی شاید که بر سر صورتی دیگر ز شیرین ساخت.
فرود آورد سر، شاید سجودی جاودان بر پای آن تندیس می آورد.
دو دست سرخ خود را در قنوتی جاودان افراخت.
زمین در انتظار آخرین فریاد، زمان در انتظار آخرین فریاد
ولی فرهاد ساکت در کنار بیستون افتاد.
***
و کوهستان هزاران سال صدای ساکت افتادنش را اینگونه معنا کرد :
"کنون بی قالب فرهاد میدانم نه فرهادم، که شیرینم ... شیرینم ... شیرینم.
یه کار خوشکل از داداش خوشکل ترم ... علیرضا منجذب
|
+| نوشته شده توسط
حمید رضا منجذب در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388
|